به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، کمیل رضوانخواه از نویسندگان حوزه ادب و پایداری است. او که متولد 1363 است جزو نویسندگان نسل سوم انقلاب محسوب میشود. علاوه بر کتاب گرانسنگ او در مورد پدرش، «گلهای سپید» نیز جزو معدود کتابهایی است که در مورد شهدای یک روستا نوشته شده است. مصاحبه خودمانی فارس با او خواندنی است:
* از نسل سوم انقلابیم
آقا کمیل! از خودت برامون بگو؛ کجا به دنیا اومدی؟
بسم الله الرحمن الرحیم. بچهی شمال ایرانم. گیلان، شهرستان لنگرود؛ روستای گل سفید. از نسل سوم انقلابیم و متولد سال 63.
تا چه سالی لنگرود بودی؟ کی آمدی تهران؟ چرا؟
تا سال 82 که دانشگاه قبول شدم، شمال بودم و بعدش که دیگه آب تهران رو خوردیم موندگار شدیم و زندگی و کارم شد توی همین تهران.
* میخواستیم صبر خانواده شهدا معنی شود
چه زمانی دست به قلم شدی؟ چرا؟
جرقه اصلی در من برای نوشتن از کتابهایی شروع شد که قرار بود نیمهای از ماه رو نشون بدن که ما نمیبینیم. خاطرات شهدایی که مثل ماه میدرخشند، از دل و چشم زنانی که یه عمر کوتاه ولی پربار رو با شهدا بودند. از زبان همسرانشون. نیمهای از ماه که پنهان مونده بود. نسل ما باید میدونست که مردان جنگ ما چه کسایی پشت سرشون بودند و مایهی دلگرمیشون. روایت فتح کار قشنگی رو توی همین زمینه شروع کرد و اولیش هم نیمهی پنهان ماه به روایت همسر شهید چمران بود. ما توی این کتابها قرار نبود زندگی شهید رو مثلاً از تولد تا شهادتش ببینیم؛ بلکه قرار بود نویسنده کتاب ما رو ببره به اونجایی که صبر معنی میشه. جایی که زندگی با همه سختیهاش جلو میره و انتظار رنگ دیگهای می گیره. «بوی پیراهن یوسف» یه فیلم از حاتمیکیاست. اما آخر فیلم طعمی که از کل فیلم برات می مونه چیه؟ تجربهی یه انتظار شیرین. یه انتظار زمینی که میشه پیوندش زد به اون انتظار حقیقی که همهی ما باید طعمش رو یه روزی بچشیم. توی زندگی شهدا زنانی بودند که همیشه خدا منتظر شوهراشون. ماه تا ماه ممکن بود نبینندشون. اما دوره کنیم زندگی شون رو میبینیم خدا یه زمینهای رو براشون باز کرده به نام صبر؛ به نام انتظار. و اون وقت این هنر یه انسانه که چه قدر میتونه از این راه سهم بیشتری برداره؛ انتظار حقیقیتری نصیب خودش کنه. ما توی این مجموعه کتابها صبر و رنج همسران شهدا رو میبینیم که نادیده گرفتنی نیست.
چهارده جلد از این مجموعه چاپ شده بود که تصمیم به نوشتن گرفتم. دیدم مادر من هم از این صبر و رنج و انتظار سهمی برداشته و احساس کردم میتونم اون ها رو روی کاغذ بیارم.
یشتر آثار چه کسانی رو میخوندی؟ الان چه طور؟
روح نوجوانی من با دلنوشتههای عرفانی و عاشقانهی شهید چمران شکل گرفت. با متون از دل برآمدهی سید شهدای اهل قلم بزرگ شد و با اشعار قیصر امینپور قوام گرفت. آن جا که می گفت "قاف حرف آخر عشق است، آن جا که ..." ما نام کوچک خودمان را میخواستیم یک جورهایی با قاف بنویسیم. این وسط نویسندهها و شاعران و عاشقان دیگری هم بودند. اما تاثیر این سه نام برد بیشتری در زندگی من داشت.
در داستان و رمان میتونم از رضا امیرخانی، سیدمهدی شجاعی، خالد حسینی و ... و قدیمیترها جلال آل قلم و ... رو نام ببرم که آثارشون رو میخونم و دنبال میکنم.
خیلی اوقات نثرهای شما رنگ قطعه ی ادبی به خود میگیرد که بوی نثر معطر آوینی ازش به مشام میرسه؟ رابطهات با کتابهای آوینی چه طور است؟ کدوم کتابش رو بیشتر میپسندی؟
تاثیر متنهای زیبا و عاشقانهی آوینی رو اصلاً روی نوشتههام انکار نمیکنم و بهش افتخار میکنم. میخوام یه مثال بزنم. استاد حمید عجمی میگه خط معلی به روح و قلبش نازل شده. بله، این حرف کاملاً درسته. به نظر من بعضی هنرها رو خدا به قلب یه انسان که خودش انتخابش کرده، نازل می کنه. مثل قیصر وقتی که می گه "ای شما! ای تمام عاشقان هر کجا! در شمار نام هایتان اضافه می کنید نام یک نفر غریبه را؟" قیصر انتخاب شده و اسمش در شمار نام های منتخب خدا قرار گرفته تا تیکهای از اون الهام و رحمت خدا رو به دست ما زمینیها برسونه. ما زمینیهایی که تشنه میشیم و گاهی وقتها از این آب بهمون میدن و یا سر راهمون موانع دلنشینی قرار میدن. شهید آوینی هم میاد و با اون توان ادبی و هنری و مهمتر از همه دلی، کتابی مثل «فتح خون» رو مینویسه که فتح دل می کنه و دل خونینش شقایقیه که داغ شهادت یه کسایی رو بر دل داره.

* کتابی که درباره پدرم بود برای نشان دادن صبر مادرم بود
شما در حوزهی ادب پایداری سه کتاب تقدیم جامعه کردی. از کدام بیشتر راضی هستی؟
کتاب اولم "نیمه پنهان ماه15 – رضوانخواه به روایت همسر شهید" که از یه انگیزه برای نشون دادن صبر و سادگی زیبای مادرم شکل گرفت. یادم نمیره شبی رو که تا صبح نشستم پای خاطراتش. اون شب، شب به خصوصی هم بود و انتخابات سال 88 برگزار شده بود. من و مادرم نشسته بودیم و او از گذشتهها میگفت و من یادداشت میکردم. در نهایت یک سال گذشت و پس از چند بار بازنویسی و مشورت و همراهی بچههای روایت فتح بهخصوص آقای علی اشتری کتاب شکل خودش رو گرفت و چاپ شد. بعد از این احساس کردم توی مجموعه یادگاران که هر کتابش حاوی صد خاطره از یه سردار شهیده هم می تونم خاطرات پدر رو که از چند سال پیش مشغول جمع آوری شون بودم یه کتاب در بیارم. دغدغهی دومی هم داشتم و اون هم شناساندن سردارای شهید استان گیلان بود. چون ما سردارای بزرگی در گیلان داریم که هنوز توی کشور خوب شناخته شده نیستند. مثل شهید املاکی، شهید اصغریخواه یا شهید قلی پور و ...
این از دو کتاب اول. اما این ها به مثابهی یه مقدمه بودند برای یه کار بزرگتر و با اهمیتتر، یعنی «گلهای سپید».
هنوز وقتش نشده که بریم سر بحث روی این کتاب. نیمه پنهان 15 گاهی اوقات خصوصیات رمان رو پیدا میکنه تا خاطره. مثلاً صفحه ی 38 سطر آخر، این ویژگی مشهوده. وجود آرایهها و صنایع ادبی، سمبلها و نمادها و ... این مطلب رو کمی باز کن.
درسته که کتاب از زبان یه زن روایت می شه، اما نویسنده هم نقش خودش رو توی روایت ایفا می کنه. بعضی صحنهها از دید نویسنده ست. راوی خاطراتش رو می گه و می ره جلو، اما نویسنده خودش رو توی بعضی از موقعیت ها دخیل می دونه. نمیشینه یک طرف تا یه مخاطب صرف باشه و بعدش بیاد شنیده هاش رو روی کاغذ بیاره، نه. اون با قهرمان داستان همذات پنداری میکنه. با اشکهاش اشک می ریزه و با لبخندهاش لبخند می زنه. اگه دقت کنیم بیشتر نویسندههای این مجموعه از جوانها و نسل سوم انقلابند. و این سبک نوشتن به نظرم یک نوع همنشینی و همدلی نسل سوم با نسل اوله. خود من توی بعضی از صحنهها و خاطره های کتاب، خودم رو جای پدرم جا زدم و خیالبافی کردم. البته نه اینکه بشینم موردی رو از خودم روی کاغذ بیارم. همون صحنه، همون لحظه رو که از طرف مادر تعریف می شد، توی ذهن برای خودم بازسازی میکردم و خودم رو در آن صحنه قرار می دادم. میگفتم اگه من به جای پدر بودم چی کار می کردم. بعضی جاها همون کاری رو میکردم که اون کرد و بعضی جاها هم نه. شاید این سمبل ها و نمادهایی که ازش می گین، برآمده از همین فضاسازی های ذهنی من باشه. شاید هم غلیان شور درونی ماهایی باشه که پس از گذشت دو سه دهه از انقلاب و دفاع مقدس می خوایم برداشت خودمون رو از اون روزها داشته باشیم و دوست هم داریم این برداشت، یه دید و افق باشه برای زندگی مون.
تا حالا داستان یا رمان نوشتی؟
نه، ولی یه بار یه داستانواره نوشتم و در مورد یه پرنده ست که به معراج می ره. یه طرح اولیه است و باید بازنویسی بشه و بازم روش کار بشه تا پختهتر شه.
کمیل رضوان خواه به غیر از نوشتن بیشتر مشغول چه کاریه؟
مطالعه، کار، زندگی و دغدغهی شیرین این روزهایم، ارمیا. پسر ده ماههام که وقتی از کار برمیگردم خونه، خنده ها و گریههاش خستگیهامو ازم می گیره.
* شناساندن شهدای بیاسم و رسم دغدغه من است
دغدغه کمیل در حوزه ادبیات انقلاب و پایداری چیست؟
کار سومم یعنی «گلهای سپید»، دغدغه منه. یعنی شناساندن شهدایی که اسم و رسم دنیایی نداشتند و از ده و روستا بلند شدند رفت برای خودشون اسم و رسمی اون بالا بالاها به هم زدند.
شماره 21 مجموعه کتاب یادگاران متعلق به توست. اولاً ارزیابی خودت از ویژگی این نوع کتابها یعنی نوع گرافیک و سفیدخوانی و … چیست؟ ثانیا آیا خودت از این نوع سبک نوشتن راضی هستی؟
میشود حرف از سلیقهها زد و گفت متفاوتند. توی جامعهای که درصد مطالعه پایینه باید به هر دری زد تا مردم رغبتشون به کتاب بیشتر بشه. فکر میکنم هدف این نوع کتابها اینه که در کمترین و خلاصه ترین وجه ممکن به نکات بزرگ خاطرههای به جا مونده از سردارای شهید بپردازند. توی اتوبوس و مترو هم می شه این کتابها رو باز کرد و تموم کرد. و نکته مهمتر اینکه هر کدوم از این خاطره ها روشون کار و پردازش شده و از نظر ادبی به یه سطحی از خوانش رسیده که میشود از جهات مختلفی رویشان حساب باز کرد.
میرویم به بحث روی کتاب «گلهای سپید». انگار در بین کارهایت این کتاب یک کتاب خلاف آمد عادت است. اصلاً از ابتدا بگو این کار کی و با چه انگیزهای شروع شد؟
از مدتها پیش توی ذهنم بود که یه کاری بزرگتر و بهتر در مورد 24 تا شهیدی که روستایم گل سفید تقدیم انقلاب کرده انجام بشه و به سالی یک بار یادواره گرفتن اکتفا نکنیم. جرقه -صرفا- جمع آوری زندگینامه و وصیتنامه هاشون توی ذهنم زده شد. گفتم فوقش توی یه کتابچه این شهدا معرفی بشن. رفتم جلو و افتادم توی کار. اما چند وقتی که گذشت، دیدم نه، این دریا عظیمتر از اونیه که فکرش رو می کردم. چه دستنوشتههایی! چه عکسهای خاطرهانگیزی! و چه خاطره های نابی رو توی همین روستایی که اهلش بودم و عمری رو گذروندم پیدا می شه. این جا دیگه نمی شد به کاری سطحی اکتفا کرد. گفتم یه روستا با این وسعت کم، نقش خودش رو داشته توی انقلاب و جنگ. تاریخ این روستا قابل اعتناست و قابلیت معرفی و الگو شدن داره و این ظرفیت باید تبیین و شناسانده بشه. با دید دیگه ای به موضوع نگاه کردم. گفتم تاریخ این روستا باید از یه جایی شروع بشه و چه مبنایی بهتر از کوران مبارزه برای پیروزی انقلاب. شور و شوق و فکر روشن و باز جوانهایی روستایی که اگرچه دور از شهر و اخبار روز کشور بودند، اما امام رو خوب می شناختند. و این هنر یک انقلابه که می تونه از همه ی ظرفیت و توانش حتی در روستاها و آبادی ها، فرزندانی رو برای خودش تربیت کنه. و گل سفید این ظرفیت رو داشت. خب، با این دید شروع کردم و تاریخ فرزندان انقلاب و جنگ این روستا رو جمع آوری کردم.
باید این کتاب رو بیشتر واکاوی کنیم. «گلهای سپید» ادبیتش بر مولفههای دیگرش میچربد. یعنی درست است که محور کتاب روایت زندگی و شهادت 24 شهیده؛ ولی آن چیزی که در کتابهای اینچنینی دیدیم، این کتاب یک جا داره. اصلاً چرا هفت فصل برایش انتخاب کردی؟
همون طور که گفتم، روایت واقعههای کتاب رو به طور تاریخی رفتم جلو. کتاب میخواهد بگوید که: «تو را میتوانم ای دور! از دور، یک بار دیگر ببینم». ما عمری با اسم شهیدهایی که رو کوچه و خیابونهامونند زندگی می کنیم. برامون عادی شده فقط زندگی کردن با اسم شون، بدون رسم شون. ما اگه درصد بگیریم و محاسبه کنیم با یک جامعه آماری، میبینیم جوانها و نوجوانهای ما هنرپیشه ها و فوتبالیست ها رو بیشتر از شهید سر کوچه شون می شناسند. این درست که برای شهدای بزرگ مون کتاب ها و رسانهها فعالند، اما بقیه شهدا چی؟ نوجوان و جوانی که مثل همه ماها علایقی توی زندگیش داره، جاهایی به راه خطا می ره و جاهایی هم توی راه خیر قدم برمی داره؛ یه جایی درست عمل میکنه و یه جایی هم اشتباه. اما همین آدم می ره یکی می شه مثل سیدمحمود بنی هاشمی که نامهای می نویسه به همرزمش و می گه آقا ما دیشب صاحب مان را دیدیم. مولایمان را دیدیم که آمده بود بگوید من پشت شماهام. و پنج روز بعد هم به شهادت میرسه. یا یکی مثل حجت الله قاسمیان که دانشجوی دانشگاه فردوسی مشهد بود، اما یکی دو ترم بیشتر دوام نمیاره و توی آبهای اروند خدایی می شه. یا خیلیهای دیگه که باید به کتاب رجوع کنیم و ببینیم این آدمهای معمولی ساده ی روستایی چطور منتخب خدا می شوند.
هفت فصل کتاب شاید نماد یه هفت خوان باشه برای نشان دادن نقش پر رنگ روستای گل سفید در انقلاب و جنگ.
* روستایی به وسعت دل یک مادر شهید
راستی! گل سفید چقدر از وسعت آسمان را گرفته؟
(…) وسعتش به اندازهی دل مادر شهید مسعود ترابیه که وقتی سال 86 میره به حج، مسعود یک ماه تمام نه توی خواب و رویا، بلکه توی بیداری مادرش رو توی این سفر همراهی میکنه. میتوانند باور نکنند، اما «می شود به رسم امانت، گلی را به دست زمین بسپریم، و از آسمان پس بگیریم … اگر فرصت چشم ما بیشتر بود … تو را می توانستیم ای دور! از دور، یک بار دیگر ببینیم.»
* اشعار قیصر روی نقطه ضعف دل دست میگذارد
از اشعار قیصر استفاده کردی. حتی در مقدمه کتاب هم ابیات او را آوردهای. چرا قیصر؟
همانطور که جایی آن بالا هم گفتم، با اشعار قیصر که دست روی نقطه ضعف دل میگذارد بزرگ شدیم. با هر روز بی تو روز مبادایش گریستیم. با شباهت دور و چشمهای مغرورش، جرأت دیوانگی پیدا کردیم و … همین دیگر.
فصل اول کتاب روایت سه نفر از مردان گل سفید در قبل از انقلاب است و جالب است که این روایات هم از سه مقطع قبل تا بعد از انقلاب است. این نکته بینی شما قابل تحسین است. چگونه این افراد را به صحبت کشاندی؟
بعد از اینکه تصمیم گرفتم به موضوع تاریخی نگاه کنم، رفتم سراغ قدیمیهای روستا. اون هایی که سن جوانیشون مقارن با پیروزی انقلاب بود و جزو مبارزین بودند. قبل از انقلاب توی مسجد روستا یه اتفاق مبارزاتی افتاده بود که با پرسوجو و مصاحبه با نقش اول اون اتفاق، فصلهای کتاب رو شروع کردم. هدف من معرفی 24 مردی بود که به بلوغی فکری و آرمانی در دوران جنگ تحمیلی رسیده بودند، اما این بلوغ یه صبغهی فکری و مبارزاتی در قبل از انقلاب داشت و این باید یه جوری تبیین می شد. همینجوری نبود که یه عده بلند شوند و بروند جان شان را بدهند.
اما روایت سوم که از جانباز عباس ترابی و خاطراتش از ابتدای تشکیل سپاه است، به نظر نشان میدهد خیلی خلاصه شده و بیشتر از این میشد به آن پرداخت.
قبول دارم. اما پیاده کردن مصاحبه آقای ترابی خیلی سخت بود. ایشان جانباز بالای هفتاد درصدند و بسیاری از خاطرات به خاطرشان نمی آمد. اوضاع جسمانی شان هم به دلیل اصابت ترکش به سر و نقاط دیگر بدنش چندان مساعد نیست. البته با وجود این سر حالند و خدا را شکر توانستم ساعتی در محضرشان باشم.
انگار شاعر هم هستی! چون مقدمه فصل سوم را با یک شعرواره از خودت آغاز کردی؟
راستش را بخواهی وسط کار کتاب احساس کردم یه چیزی کم است. رفتم سراغ یکی دو تا از گل سفیدی ها که می دونستم به زبان محلی شعر گفته اند. اما اون چیزی که میخواستم رو پیدا نکردم. خودم دست به کار شدم و شروع کردم از اولین شهید تا آخری شون. از زندگی و نحوه شهادتشون استفاده کردم و فضای این شعرواره رو بردم جلو. نکته جالب اینجا بود که سرودنش سه روز طول کشید و این سه روز مقارن بود با تولد امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) و امام سجاد(ع). و این رو من بعد از اینکه کار تموم شد متوجه شدم.
در فصل پنجم یه سری از آثار و دستنوشته ها رو آوردی و این کار ارزشمندی بود.
بله. بعضی از این دستنوشتهها و مدارک میتونستند لابهلای خاطرهها و روایتهای کتاب بیایند، اما به سفارش یک دوست که میگفت اصل آثار رو هم بیار، فصلی رو اختصاص دادم به این کار و بعضی از آثار قابل توجه و جالبی رو که پیدا می کردم، اصل و بازنویسی شده اون رو توی فصل پنج آوردم. مثل یه نامه که با زبان گیلکی نوشته شده یا یه قطعه شعر از شهید مرتضی آقاجانی که اون رو تقدیم مادر کرده و …
در صفحه 337 کتاب «گل های سپید»، نطق قبل از دستور مهندس دهگان را آوردهای. آیا دلیل سیاسی پشت قضیه است؟ شروع مجلس ششم و مسایلی از این قبیل؟
مهندس دهگان از مسولین کشوری بود و در سانحه سقوط هواپیما در گرگان به شهادت رسید. او معاون دکتر دادمان وزیر راه بود. این مطلب هم نطقی بود که اواخر مجلس پنجم ایراد کرد و بسیاری از مسایل و مشکلات استان گیلان و شهرستان لنگرود را در آن بیان نموده بود. مسایلی که بعد از گذشت چند سال بعضیهاشان به سرانجام رسیده و بعضی دیگر هم هنوز نه. این دستنوشتهای بود که از ایشان پیدا کردم و دیدم بی جا نیست که در جایی از کتاب بیاید.
چند فرزند شهید میشناسین که نویسنده باشن؟
حامد کلاهدوز کتاب «مژههای سوخته» رو در مورد پدرش شهید یوسف کلاهدوز نوشته. ایشان را ندیدهام و تنها کتابش رو دیدهام. همچنین همسر شهید محمد اصغریخواه، خانم هاشمیان هم در این زمینه خیلی فعالند و کتابی نوشتهاند به اسم «منتظر یوسف باش». با ایشان کاری مشترک رو انجام دادهایم و ان شاالله در آینده نزدیک به چاپ برسد. و یکی دو نفر دیگر …

حرف دیگری اگر مونده بگو؟
متنی از خود کتاب گل های سپید به عنوان کلام آخر:
"خوب که گوش کنی، صدای پای کاروانی را می شنوی که از لابه لای تاریخ می گذرد. آن گاه خواهی دید مردانی از زمین برخاسته اند که به صلای کاروان لبیک گفته و ملازم آن گشته اند. مقصد کربلاست. مگر نه این است که کل یومٍ عاشورا و کل ارضٍ کربلا. این یعنی کاروان هنوز در گذر است و صلایش هم به گوش می رسد؛ به گوش آنانی که با دل می شنوند. اما حکایت ما، حکایت لحظه های سرگشتگی مردان بلاست. حکایت هنگامههای پیوستن به کاروان و عاشقی و دلدادگی به ساربان کاروان. لحظه هایی که برای همیشه در حافظه ی تاریخ ثبت اند و مایه ی فخر کارواناند. مرور این لحظه ها، تمرین عاشقی ست. هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله."
لینک خبرگزاری فارس: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13910209001383