تبليغاتX
پایکاه اطلاع رسانی شهید رضوان خواه

مرتد سوم

در پی اهانت به ساحت مقدس امام هادی علیه السلام، علیرضا قزوه با سرودن شعری که در وبلاگش عشق علیه السلام منتشر کرده اینچنین می گوید: 
به بچه خفاشی که به ساحت امامان مظلوم شیعه اهانت کرد و به بچه های سرراهی "بالاترین" که کارگردانان این بازی اند.   
   
 بسم رب النور

  بسم رب العشق

بسم رب الهادی المهدی

                        آن که شعر و هرچه موسیقی ست

                                                           نذر درگاهش

آن که پاکان هنر در پای او سجاده افکندند

بسم رب العشق

آن که حافظ ها و سعدی ها

    عشق او و آل او را بر زبان دارند

بسم رب الهادی المهدی

صاحب عصری که عالم وامدار اوست

گرچه دجالان بدآهنگ

گرچه شیطان های بد ترکیب

داردار و واق واق خویش را آواز می گویند

این نه موسیقی ست

این نه شعر و نه ترانه

این همه فحش است

                         این فضیحت نامه ی صهیون و آمریکاست

بچه های نطفه هایی از لجن روییده در مرداب

کارگردان

  استخوانی پرت خواهد کرد

پیش دم جنبانی چلپاسه ای بدبو

آن دَل هرجایی یابو
 
                مزد وق وق کردن سگهای بی اصل و نسب این است

مزد سگدوخوانی این از شغالان بدصداتر

مزد این چندین دهان بی چاک

                                       استخوانی

مزد این مزدورهای مست عیاشش

فکر چندین جایزه از دست خام چند خاخام اند

جایزه در راستای فکرهایی از جنابت تا جنایت پُر

                            جایزه در راستای گنده گویی ها و چیزی از همین هایی که می دانید و می دانند

پولهای هرزه سهم حنجر بدبوی فحاشش

 
مرتدند اینان نه یک تن شان

مرتد اول همین بالاترین با بچه های تخس بی مادر

با همان اصحاب یک پاشان به اسرائیل

با همان  مسئول کلاشش

مرتد دوم

کارگردان چنین آهنگ بد آهنگ

مرتد سوم همین خفاش عیاشش ...

مانده آن سو مادری چشم انتظار راه

مادری شرمنده ی شاهین...

                           نه ، خفاشش!

http://ghazveh.blogfa.com/


برچسب‌ها: حضرت امام هادی, ع, امام علی النقی, علیرضا قزوه, عشق علیه السلام, اهانت به ساحت مقدس ائمه
 

 نوشته شده توسط کمیل رضوان خواه در سه شنبه 26 اردیبهشت1391 |

 

خوشا گم نامان!

 

اول می برندت بالا؛ آن بالای بالا.

و تو نگاه می کنی به آن پایین پایین ... و پایینی ها ... و لذت می بری از بودن در بالا ... و حسرت می خوری برای آن پایینی ها ... و بعد احساس بی نیازی می کنی انگار ... و همین یک گناه کافی ست تا پرتت کنند دوباره پایین ... و ندانی از کجا خورده ای و هر چه دست و پا می زنی ...

انگار یک چیزهایی را ازت گرفته باشند. جرعه ای نوشانده اندت و بعد توی خماری نگه ت داشته اند.

بی صبر شده ای.

نمی دانی چه بر سرت آمده. نه به آن بالای بالا بودنت؛ نه به این قعر افتادنت. خدایا! چاره ای ...

همه یک جوری نگاه ت می کنند که ... یا برعکس، تو یک جوری بقیه را نگاه می کنی. ...

تو که از قید چارچوب ها رها شده بودی، دوباره افتاده ای تویشان و انگار کن قفسی تنگ ... دوباره عادت ... دوباره روزمره گی ... خدایا چاره ای! ... ... چاره ات را نشانت می دهند:

کوچ است ... هجرت ... و بدانی که در این سفر نام و نشانی نخواهی داشت.

صعود قدم اول است ... بعد یک قدم هبوط ... تا برسی به قدم سوم: شهود.

***

- فرمود: خوش نامی قدم اول است ... از خوش نامی به بدنامی رسیدن، قدم بعدی بود ... قدم آخر، گم نامی است ... طوبا للغربا! ... خوشا گم نامان! (قیدار، ص۲۸۷)

***

"قیدار" امیرخانی را امروز تمام کردم. ممنون رضای عزیز.


برچسب‌ها: قیدار, رضا امیرخانی
 

 نوشته شده توسط کمیل رضوان خواه در یکشنبه 24 اردیبهشت1391 |

 

گل ها در نمایشگاه

عرضه کتاب "گل های سپید" در نمایشگاه کتاب امسال (۱۳ تا ۲۳ اردیبهشت ۹۱) - راهروی ۷، غرفه نشر امینان


برچسب‌ها: نمایشگاه کتاب, گل های سپید, نشر امینان
 

 نوشته شده توسط کمیل رضوان خواه در دوشنبه 18 اردیبهشت1391 |

 

خاطره 10- لحظه وداع

خبرگزاری فارس:
تصاویری ناب از لحظه وداع مادر و فرزند با شهیدشان 

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس جنگ‌ها در طول تاریخ این را کاملا اثبات کرده که یک روز شروع و یک روز هم پایان می‌پذیرد. اما آنچه باقی می‌ماند اثرات آن است که برجامعه تا سالیان سال باقی خواهد ماند. چه بودند پدرانی که حلاوت شنیدن کلمه «بابا» از زبان فرزندانشان. و چه فرزندانی هستند که فرصت حتی لحظه‌ای راه رفتن با پدر را بر دل های خود به یدک می‌کشند.

 آنچه پیش روی شماست خاطره‌ای کوتاه از روز تشییع پیکر شهید حسن رضوان خواه به زبان همسرشان است:

 هنوز گریه‌ام نمی‌آمد. شاید هنوز باور نداشتم. شاید صبوری حسن مرا هم صبور بار آورده بود. زن‌ها پچ‌پچ می‌کردند که «یکه خورده.» کمیل را پیراهن مشکی پوشاندم و رفتیم لنگرود. جنازه‌های شهدا را برده بودند وادی آن جا.

... پیکر حسن را گذاشتند توی آمبولانس که بیاورند گل‌سفید. کمیل بغل جنازه ایستاده بود و ماتش برده بود. عکسی که از آن روز دارم، این را خوب نشان می دهد. دستش را گذاشته کنار تابوت و زل زده به دوربین. خودش می گوید آن تک صحنه-مبهم- یادش است.

 

« تصویری از کمیل در کنار پدرش شهید حسن رضوان خواه »

 خدا گفت: "چشم هایت چه زیباست."

 همان چشم هایی که منتظرند.

 منتظر بابا

 که روزی با آقا بیاید ...

 

بغلش کردم و داخل آمبولانس نشستیم. توی راه زد زیر گریه. نمی‌دانم با آن سنش فهمیده بود که این جنازه‌ی پدرش است یا نه؟ حسن را به رسم تشییع، بردیم خانه‌ی پدری. جای سوزن انداختن نبود. خواهرهای حسن شیون می‌‌کردند. عزیز ناله می‌‌زد. آقاجون انگار از خیلی قبل‌ترها می‌‌دانست، آرام و بی صدا اشک می‌‌ریخت. مردم داخل حیاط را پر کرده بودند. عزاداری می‌کردند؛ جوری که انگار عزیزترین کس‌شان را داده باشند. بعد حسن را روی دست بردند مسجد. همان مسجدی که چهار سال پیش جشن ازدواج‌مان را تویش گرفته بودیم.

حسن را بردند سردخانه. ما هم دنبالش. دوستانش گفتند از پهلو زخمی‌ شده بود، اما همین‌طور به هدایت نیروهایش ادامه داده تا این‌که دوباره چند ترکش به پهلو و قلبش خورده. یک طرف بدنش اصلاً جای سالم نداشت. پر از ترکش بود. گذاشتندش روی سکوی سردخانه. من هم نشستم. یک دفعه به خودم آمدم و دیدم تنها توی سردخانه‌ام. هیچ کس نبود. مانده بودم چه کار کنم. پیکر کفن‌پوش حسن جلویم بود. ترسیدم، اما ناخودآگاه رفتم طرفش. به صورتش دست کشیدم. باهاش حرف زدم:

_ بلند شو کمیلت همین جا بیرون وایساده. زینبت توی بغل برادرته؛ نمی‌خوای ببینیشون؟ تو که زینب رو خیلی دوست داشتی! ...

 

« همسر شهید رضوان خواه در حال نجوا با پیکر همسرش »

شاید حسن مثل همیشه داشت شوخی می‌کرد. شاید همین الان یک‌دفعه از خواب پا می‌شد و به رسم شوخ طبعی اش می‌زد زیر خنده، اما هرچه تکانش دادم، هر چه صدایش کردم، جوابی نداد.

از سردخانه که آمدم بیرون، فقط می‌لرزیدم. هنوز گریه‌ام نمی‌آمد. دستانم را جلوی صورتم گرفته بودم. وقتی به صورت حسن دست کشیده بودم، انگار حس عجیبی توی انگشتانم مانده بود. همین‌جور به انگشت‌های قرمزم نگاه می‌کردم: خدایا آیا این خون حسن است؟ این خون مرد من است؟ ناگهان یکی رشته‌ی افکارم را پاره کرد: بیا دست‌هات رو بشور. فریاد زدم: نه ... نه ... می‌‌خوام این رنگ روی دست‌هام بمونه .... این خون باید بمونه. ناگهان بغضم ترکید.

نمی‌خواستم بیرون سردخانه گریه کنم، اما نشد. مثل کودکی بودم که یتیم شده باشد. نساء پیشم بود؛ همسر محمد اصغری‌خواه. دل‌داری‌ام ‌می‌داد. می‌خواست آرامم کند. اما نمی‌توانست. متوجه نبودم. چیزی از حرف‌هایش نمی‌شنیدم. نسا آن روز عکس می‌گرفت. بعداً که عکس‌ها را آورد، دیدم توی سردخانه ازم عکس انداخته. آقاعلی‌اکبر، محمود، محمد و یوسف، کمیل و زینب را بغل کرده بودند و دور پیکر را گرفته بودند. زینب را یکی رفته بود از خانه آورده بود، با همان لباس معمولی و پستانک آویزان. ...

(کتاب نیمه پنهان ماه15، رضوان خواه به روایت همسر شهید – ص51تا53)

لینک مطلب در خبرگزاری فارس: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13910212000265


برچسب‌ها: لحظه وداع, شهید حسن رضوان خواه, خبرگزاری فارس
 

 نوشته شده توسط کمیل رضوان خواه در سه شنبه 12 اردیبهشت1391 |

 

گفت و گو با فارس

گفت‌وگوی فارس با کمیل رضوان‌خواه:
نگاهی که نویسنده نسل سوم انقلاب به شهدا دارد

خبرگزاری فارس: کمیل رضوان‌خواه از نویسندگان حوزه ادب و پایداری است. او جزو نویسندگان نسل سوم انقلاب است. علاوه بر کتاب گرانسنگ او در مورد پدرش، «گل‌های سپید» نیز جزو معدود کتاب‌هایی است که در مورد شهدای یک روستا نوشته شده است.

 
 
 

به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، کمیل رضوان‌خواه از نویسندگان حوزه ادب و پایداری است. او که متولد 1363 است جزو نویسندگان نسل سوم انقلاب محسوب می‌شود. علاوه بر کتاب گرانسنگ او در مورد پدرش، «گل‌های سپید» نیز جزو معدود کتاب‌هایی است که در مورد شهدای یک روستا نوشته شده است. مصاحبه خودمانی فارس با او خواندنی است:

* از نسل سوم انقلابیم 

آقا کمیل! از خودت برامون بگو؛ کجا به دنیا اومدی؟

بسم الله الرحمن الرحیم. بچه‌ی شمال ایرانم. گیلان، شهرستان لنگرود؛ روستای گل سفید. از نسل سوم انقلابیم و متولد سال 63.

تا چه سالی لنگرود بودی؟ کی آمدی تهران؟ چرا؟

تا سال 82 که دانشگاه قبول شدم، شمال بودم و بعدش که دیگه آب تهران رو خوردیم موندگار شدیم و زندگی و کارم شد توی همین تهران.

 

* می‌خواستیم صبر خانواده شهدا معنی شود

چه زمانی دست به قلم شدی؟ چرا؟

جرقه‌ اصلی در من برای نوشتن از کتاب‌هایی شروع شد که قرار بود نیمه‌ای از ماه رو نشون بدن که ما نمی‌بینیم. خاطرات شهدایی که مثل ماه می‌درخشند، از دل و چشم زنانی که یه عمر کوتاه ولی پربار رو با شهدا بودند. از زبان همسران‌شون. نیمه‌ای از ماه که پنهان مونده بود. نسل ما باید می‌دونست که مردان جنگ ما چه کسایی پشت سرشون بودند و مایه‌ی دلگرمی‌شون. روایت فتح کار قشنگی رو توی همین زمینه شروع کرد و اولیش هم نیمه‌ی پنهان ماه به روایت همسر شهید چمران بود. ما توی این کتاب‌ها قرار نبود زندگی شهید رو مثلاً از تولد تا شهادتش ببینیم؛ بلکه قرار بود نویسنده کتاب ما رو ببره به اونجایی که صبر معنی می‌شه. جایی که زندگی با همه سختی‌هاش جلو می‌ره و انتظار رنگ دیگه‌ای می گیره. «بوی پیراهن یوسف» یه فیلم از حاتمی‌کیاست. اما آخر فیلم طعمی که از کل فیلم برات می مونه چیه؟ تجربه‌ی یه انتظار شیرین. یه انتظار زمینی که می‌شه پیوندش زد به اون انتظار حقیقی که همه‌ی ما باید طعمش رو یه روزی بچشیم. توی زندگی شهدا زنانی بودند که همیشه خدا منتظر شوهراشون. ماه تا ماه ممکن بود نبینندشون. اما دوره کنیم زندگی شون رو می‌بینیم خدا یه زمینه‌ای رو براشون باز کرده به نام صبر؛ به نام انتظار. و اون وقت این هنر یه انسانه که چه قدر می‌تونه از این راه سهم بیشتری برداره؛ انتظار حقیقی‌تری نصیب خودش کنه. ما توی این مجموعه کتاب‌ها صبر و رنج همسران شهدا رو می‌بینیم که نادیده گرفتنی نیست.

چهارده جلد از این مجموعه چاپ شده بود که تصمیم به نوشتن گرفتم. دیدم مادر من هم از این صبر و رنج و انتظار سهمی برداشته و احساس کردم می‌تونم اون ها رو روی کاغذ بیارم.

 یشتر آثار چه کسانی رو می‌خوندی؟ الان چه طور؟

روح نوجوانی من با دلنوشته‌‌های عرفانی و عاشقانه‌ی شهید چمران شکل گرفت. با متون از دل برآمده‌ی سید شهدای اهل قلم بزرگ شد و با اشعار قیصر امین‌پور قوام گرفت. آن جا که می گفت "قاف حرف آخر عشق است، آن جا که ..." ما نام کوچک خودمان را می‌خواستیم یک جورهایی با قاف بنویسیم. این وسط نویسنده‌ها و شاعران و عاشقان دیگری هم بودند. اما تاثیر این سه نام برد بیشتری در زندگی من داشت.

در داستان و رمان می‌تونم از رضا امیرخانی، سیدمهدی شجاعی، خالد حسینی و ... و قدیمی‌ترها جلال آل قلم و ... رو نام ببرم که آثارشون رو می‌خونم و دنبال می‌کنم.

خیلی اوقات نثرهای شما رنگ قطعه ی ادبی به خود می‌گیرد که بوی نثر معطر آوینی ازش به مشام می‌رسه؟ رابطه‌ات با کتاب‌های آوینی چه طور است؟ کدوم کتابش رو بیشتر می‌پسندی؟

تاثیر متن‌های زیبا و عاشقانه‌ی آوینی رو اصلاً روی نوشته‌هام انکار نمی‌کنم و بهش افتخار می‌کنم. می‌خوام یه مثال بزنم. استاد حمید عجمی می‌گه خط معلی به روح و قلبش نازل شده. بله، این حرف کاملاً درسته. به نظر من بعضی هنرها رو خدا به قلب یه انسان که خودش انتخابش کرده، نازل می کنه. مثل قیصر وقتی که می گه "ای شما! ای تمام عاشقان هر کجا! در شمار نام هایتان اضافه می کنید نام یک نفر غریبه را؟" قیصر انتخاب شده و اسمش در شمار نام های منتخب خدا قرار گرفته تا تیکه‌ای از اون الهام و رحمت خدا رو به دست ما زمینی‌ها برسونه. ما زمینی‌هایی که تشنه می‌شیم و گاهی وقت‌ها از این آب بهمون می‌دن و یا سر راه‌مون موانع دلنشینی قرار می‌دن. شهید آوینی هم میاد و با اون توان ادبی و هنری و مهم‌تر از همه دلی، کتابی مثل «فتح خون» رو می‌نویسه که فتح دل می کنه و دل خونینش شقایقیه که داغ شهادت یه کسایی رو بر دل داره. 

 

 

* کتابی که درباره پدرم بود برای نشان دادن صبر مادرم بود

شما در حوزه‌ی ادب پایداری سه کتاب تقدیم جامعه کردی. از کدام بیشتر راضی هستی؟

کتاب اولم "نیمه پنهان ماه15 – رضوان‌خواه به روایت همسر شهید" که از یه انگیزه برای نشون دادن صبر و سادگی زیبای مادرم شکل گرفت. یادم نمی‌ره شبی رو که تا صبح نشستم پای خاطراتش. اون شب، شب به خصوصی هم بود و انتخابات سال 88 برگزار شده بود. من و مادرم نشسته بودیم و او از گذشته‌ها می‌گفت و من یادداشت می‌کردم. در نهایت یک سال گذشت و پس از چند بار بازنویسی و مشورت و همراهی بچه‌های روایت فتح به‌خصوص آقای علی اشتری کتاب شکل خودش رو گرفت و چاپ شد. بعد از این احساس کردم توی مجموعه یادگاران که هر کتابش حاوی صد خاطره از یه سردار شهیده هم می تونم خاطرات پدر رو که از چند سال پیش مشغول جمع آوری شون بودم یه کتاب در بیارم. دغدغه‌ی دومی هم داشتم و اون هم شناساندن سردارای شهید استان گیلان بود. چون ما سردارای بزرگی در گیلان داریم که هنوز توی کشور خوب شناخته شده نیستند. مثل شهید املاکی، شهید اصغریخواه یا شهید قلی پور و ...

این از دو کتاب اول. اما این ها به مثابه‌ی یه مقدمه بودند برای یه کار بزرگ‌تر و با اهمیت‌تر، یعنی «گل‌های سپید».

هنوز وقتش نشده که بریم سر بحث روی این کتاب. نیمه پنهان 15 گاهی اوقات خصوصیات رمان رو پیدا می‌کنه تا خاطره. مثلاً صفحه ی 38 سطر آخر، این ویژگی مشهوده. وجود آرایه‌ها و صنایع ادبی، سمبل‌ها و نمادها و ... این مطلب رو کمی باز کن.

درسته که کتاب از زبان یه زن روایت می شه، اما نویسنده هم نقش خودش رو توی روایت ایفا می کنه. بعضی صحنه‌ها از دید نویسنده ست. راوی خاطراتش رو می گه و می ره جلو، اما نویسنده خودش رو توی بعضی از موقعیت ها دخیل می دونه. نمی‌شینه یک طرف تا یه مخاطب صرف باشه و بعدش بیاد شنیده هاش رو روی کاغذ بیاره، نه. اون با قهرمان داستان همذات پنداری می‌کنه. با اشک‌هاش اشک می ریزه و با لبخندهاش لبخند می زنه. اگه دقت کنیم بیشتر نویسنده‌های این مجموعه از جوان‌ها و نسل سوم انقلابند. و این سبک نوشتن به نظرم یک نوع همنشینی و همدلی نسل سوم با نسل اوله. خود من توی بعضی از صحنه‌ها و خاطره های کتاب، خودم رو جای پدرم جا زدم و خیال‌بافی کردم. البته نه اینکه بشینم موردی رو از خودم روی کاغذ بیارم. همون صحنه، همون لحظه رو که از طرف مادر تعریف می شد، توی ذهن برای خودم بازسازی می‌کردم و خودم رو در آن صحنه قرار می دادم. می‌گفتم اگه من به جای پدر بودم چی کار می کردم. بعضی جاها همون کاری رو می‌کردم که اون کرد و بعضی جاها هم نه. شاید این سمبل ها و نمادهایی که ازش می گین، برآمده از همین فضاسازی های ذهنی من باشه. شاید هم غلیان شور درونی ماهایی باشه که پس از گذشت دو سه دهه از انقلاب و دفاع مقدس می خوایم برداشت خودمون رو از اون روزها داشته باشیم و دوست هم داریم این برداشت، یه دید و افق باشه برای زندگی مون.  

تا حالا داستان یا رمان نوشتی؟

نه، ولی یه بار یه داستان‌واره نوشتم و در مورد یه پرنده ست که به معراج می ره. یه طرح اولیه است و باید بازنویسی بشه و بازم روش کار بشه تا پخته‌تر شه.

 

 

کمیل رضوان ‌خواه به غیر از نوشتن بیشتر مشغول چه کاریه؟

مطالعه، کار، زندگی و دغدغه‌ی شیرین این روزهایم، ارمیا. پسر ده ماهه‌ام که وقتی از کار برمی‌گردم خونه، خنده ها و گریه‌هاش خستگی‌هامو ازم می گیره.

 

* شناساندن شهدای بی‌اسم و رسم دغدغه من است

 دغدغه کمیل در حوزه ادبیات انقلاب و پایداری چیست؟

کار سومم یعنی «گل‌های سپید»، دغدغه منه. یعنی شناساندن شهدایی که اسم و رسم دنیایی نداشتند و از ده و روستا بلند شدند رفت برای خودشون اسم و رسمی اون بالا بالاها به هم زدند. 

شماره 21 مجموعه کتاب یادگاران متعلق به توست. اولاً ارزیابی خودت از ویژگی این نوع کتاب‌ها یعنی نوع گرافیک و سفیدخوانی و … چیست؟ ثانیا آیا خودت از این نوع سبک نوشتن راضی هستی؟

می‌شود حرف از سلیقه‌ها زد و گفت متفاوتند. توی جامعه‌ای که درصد مطالعه پایینه باید به هر دری زد تا مردم رغبتشون به کتاب بیشتر بشه. فکر می‌کنم هدف این نوع کتاب‌ها اینه که در کم‌ترین و خلاصه ترین وجه ممکن به نکات بزرگ خاطره‌های به جا مونده از سردارای شهید بپردازند. توی اتوبوس و مترو هم می شه این کتاب‌ها رو باز کرد و تموم کرد. و نکته مهم‌تر اینکه هر کدوم از این خاطره ها روشون کار و پردازش شده و از نظر ادبی به یه سطحی از خوانش رسیده که می‌شود از جهات مختلفی رویشان حساب باز کرد. 

می‌رویم به بحث روی کتاب «گل‌های سپید». انگار در بین کارهایت این کتاب یک کتاب خلاف آمد عادت است. اصلاً از ابتدا بگو این کار کی و با چه انگیزه‌ای شروع شد؟

از مدت‌ها پیش توی ذهنم بود که یه کاری بزرگ‌تر و بهتر در مورد 24 تا شهیدی که روستایم گل سفید تقدیم انقلاب کرده انجام بشه و به سالی یک بار یادواره گرفتن اکتفا نکنیم. جرقه -صرفا- جمع آوری زندگینامه و وصیت‌نامه هاشون توی ذهنم زده شد. گفتم فوقش توی یه کتابچه این شهدا معرفی بشن. رفتم جلو و افتادم توی کار. اما چند وقتی که گذشت، دیدم نه، این دریا عظیم‌تر از اونیه که فکرش رو می کردم. چه دست‌نوشته‌هایی! چه عکس‌های خاطره‌انگیزی! و چه خاطره های نابی رو توی همین روستایی که اهلش بودم و عمری رو گذروندم پیدا می شه. این جا دیگه نمی شد به کاری سطحی اکتفا کرد. گفتم یه روستا با این وسعت کم، نقش خودش رو داشته توی انقلاب و جنگ. تاریخ این روستا قابل اعتناست و قابلیت معرفی و الگو شدن داره و این ظرفیت باید تبیین و شناسانده بشه. با دید دیگه ای به موضوع نگاه کردم. گفتم تاریخ این روستا باید از یه جایی شروع بشه و چه مبنایی بهتر از کوران مبارزه برای پیروزی انقلاب. شور و شوق و فکر روشن و باز جوان‌هایی روستایی که اگرچه دور از شهر و اخبار روز کشور بودند، اما امام رو خوب می شناختند. و این هنر یک انقلابه که می تونه از همه ی ظرفیت و توانش حتی در روستاها و آبادی ها، فرزندانی رو برای خودش تربیت کنه. و گل سفید این ظرفیت رو داشت. خب، با این دید شروع کردم و تاریخ فرزندان انقلاب و جنگ این روستا رو جمع آوری کردم. 

باید این کتاب رو بیشتر واکاوی کنیم. «گل‌های سپید» ادبیتش بر مولفه‌های دیگرش می‌چربد. یعنی درست است که محور کتاب روایت زندگی و شهادت 24 شهیده؛ ولی آن چیزی که در کتاب‌های اینچنینی دیدیم، این کتاب یک جا داره. اصلاً چرا هفت فصل برایش انتخاب کردی؟

همون طور که گفتم، روایت واقعه‌های کتاب رو به طور تاریخی رفتم جلو. کتاب می‌خواهد بگوید که: «تو را می‌توانم ای دور! از دور، یک بار دیگر ببینم». ما عمری با اسم شهیدهایی که رو کوچه و خیابون‌هامونند زندگی می کنیم. برامون عادی شده فقط زندگی کردن با اسم شون، بدون رسم شون. ما اگه درصد بگیریم و محاسبه کنیم با یک جامعه آماری، می‌بینیم جوان‌ها و نوجوان‌های ما هنرپیشه ها و فوتبالیست ها رو بیشتر از شهید سر کوچه شون می شناسند. این درست که برای شهدای بزرگ مون کتاب ها و رسانه‌ها فعالند، اما بقیه شهدا چی؟ نوجوان و جوانی که مثل همه ماها علایقی توی زندگیش داره، جاهایی به راه خطا می ره و جاهایی هم توی راه خیر قدم برمی داره؛ یه جایی درست عمل می‌کنه و یه جایی هم اشتباه. اما همین آدم می ره یکی می شه مثل سیدمحمود بنی هاشمی که نامه‌ای می نویسه به همرزمش و می گه آقا ما دیشب صاحب مان را دیدیم. مولایمان را دیدیم که آمده بود بگوید من پشت شماهام. و پنج روز بعد هم به شهادت می‌رسه. یا یکی مثل حجت الله قاسمیان که دانشجوی دانشگاه فردوسی مشهد بود، اما یکی دو ترم بیشتر دوام نمیاره و توی آبهای اروند خدایی می شه. یا خیلی‌های دیگه که باید به کتاب رجوع کنیم و ببینیم این آدم‌های معمولی ساده ی روستایی چطور منتخب خدا می شوند.

هفت فصل کتاب شاید نماد یه هفت خوان باشه برای نشان دادن نقش پر رنگ روستای گل سفید در انقلاب و جنگ.

 

 * روستایی به وسعت دل یک مادر شهید

 راستی! گل سفید چقدر از وسعت آسمان را گرفته؟

(…) وسعتش به اندازه‌ی دل مادر شهید مسعود ترابیه که وقتی سال 86 می‌ره به حج، مسعود یک ماه تمام نه توی خواب و رویا، بلکه توی بیداری مادرش رو توی این سفر همراهی می‌کنه. می‌توانند باور نکنند، اما «می شود به رسم امانت، گلی را به دست زمین بسپریم، و از آسمان پس بگیریم … اگر فرصت چشم ما بیشتر بود … تو را می توانستیم ای دور! از دور، یک بار دیگر ببینیم.» 

 

* اشعار قیصر روی نقطه ضعف دل دست می‌گذارد 

از اشعار قیصر استفاده کردی. حتی در مقدمه کتاب هم ابیات او را آورده‌ای. چرا قیصر؟

همان‌طور که جایی آن بالا هم گفتم، با اشعار قیصر که دست روی نقطه ضعف دل می‌گذارد بزرگ شدیم. با هر روز بی تو روز مبادایش گریستیم. با شباهت دور و چشم‌های مغرورش، جرأت دیوانگی پیدا کردیم و … همین دیگر.

 

 

فصل اول کتاب روایت سه نفر از مردان گل سفید در قبل از انقلاب است و جالب است که این روایات هم از سه مقطع قبل تا بعد از انقلاب است. این نکته بینی شما قابل تحسین است. چگونه این افراد را به صحبت کشاندی؟

بعد از اینکه تصمیم گرفتم به موضوع تاریخی نگاه کنم، رفتم سراغ قدیمی‌های روستا. اون هایی که سن جوانی‌شون مقارن با پیروزی انقلاب بود و جزو مبارزین بودند. قبل از انقلاب توی مسجد روستا یه اتفاق مبارزاتی افتاده بود که با پرس‌وجو و مصاحبه با نقش اول اون اتفاق، فصل‌های کتاب رو شروع کردم. هدف من معرفی 24 مردی بود که به بلوغی فکری و آرمانی در دوران جنگ تحمیلی رسیده بودند، اما این بلوغ یه صبغه‌ی فکری و مبارزاتی در قبل از انقلاب داشت و این باید یه جوری تبیین می شد. همین‌جوری نبود که یه عده بلند شوند و بروند جان شان را بدهند.

اما روایت سوم که از جانباز عباس ترابی و خاطراتش از ابتدای تشکیل سپاه است، به نظر نشان می‌دهد خیلی خلاصه شده و بیشتر از این می‌شد به آن پرداخت.

قبول دارم. اما پیاده کردن مصاحبه آقای ترابی خیلی سخت بود. ایشان جانباز بالای هفتاد درصدند و بسیاری از خاطرات به خاطرشان نمی آمد. اوضاع جسمانی شان هم به دلیل اصابت ترکش به سر و نقاط دیگر بدنش چندان مساعد نیست. البته با وجود این سر حالند و خدا را شکر توانستم ساعتی در محضرشان باشم.

انگار شاعر هم هستی! چون مقدمه فصل سوم را با یک شعرواره از خودت آغاز کردی؟

راستش را بخواهی وسط کار کتاب احساس کردم یه چیزی کم است. رفتم سراغ یکی دو تا از گل سفیدی ها که می دونستم به زبان محلی شعر گفته اند. اما اون چیزی که می‌خواستم رو پیدا نکردم. خودم دست به کار شدم و شروع کردم از اولین شهید تا آخری شون. از زندگی و نحوه‌ شهادت‌شون استفاده کردم و فضای این شعرواره رو بردم جلو. نکته جالب اینجا بود که سرودنش سه روز طول کشید و این سه روز مقارن بود با تولد امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) و امام سجاد(ع). و این رو من بعد از اینکه کار تموم شد متوجه شدم.

در فصل پنجم یه سری از آثار و دست‌نوشته ها رو آوردی و این کار ارزشمندی بود.

بله. بعضی از این دستنوشته‌ها و مدارک می‌تونستند لابه‌لای خاطره‌ها و روایت‌های کتاب بیایند، اما به سفارش یک دوست که می‌گفت اصل آثار رو هم بیار، فصلی رو اختصاص دادم به این کار و بعضی از آثار قابل توجه و جالبی رو که پیدا می کردم، اصل و بازنویسی شده اون رو توی فصل پنج آوردم. مثل یه نامه که با زبان گیلکی نوشته شده یا یه قطعه شعر از شهید مرتضی آقاجانی که اون رو تقدیم مادر کرده و …

در صفحه 337 کتاب «گل های سپید»، نطق قبل از دستور مهندس دهگان را آورده‌ای. آیا دلیل سیاسی پشت قضیه است؟ شروع مجلس ششم و مسایلی از این قبیل؟

مهندس دهگان از مسولین کشوری بود و در سانحه سقوط هواپیما در گرگان به شهادت رسید. او معاون دکتر دادمان وزیر راه بود. این مطلب هم نطقی بود که اواخر مجلس پنجم ایراد کرد و بسیاری از مسایل و مشکلات استان گیلان و شهرستان لنگرود را در آن بیان نموده بود. مسایلی که بعد از گذشت چند سال بعضی‌هاشان به سرانجام رسیده و بعضی دیگر هم هنوز نه. این دست‌نوشته‌ای بود که از ایشان پیدا کردم و دیدم بی جا نیست که در جایی از کتاب بیاید.

 چند فرزند شهید می‌شناسین که نویسنده باشن؟

حامد کلاهدوز کتاب «مژه‌های سوخته» رو در مورد پدرش شهید یوسف کلاهدوز نوشته. ایشان را ندیده‌‌ام و تنها کتابش رو دیده‌ام. همچنین همسر شهید محمد اصغریخواه، خانم هاشمیان هم در این زمینه خیلی فعالند و کتابی نوشته‌اند به اسم «منتظر یوسف باش». با ایشان کاری مشترک رو انجام داده‌ایم و ان شاالله در آینده نزدیک به چاپ برسد. و یکی دو نفر دیگر … 

 

گفت‌وگوی حسین قرایی با کمیل رضوان‌خواه نویسنده ادبیات پایداری

 

حرف دیگری اگر مونده بگو؟

متنی از خود کتاب گل های سپید به عنوان کلام آخر:

"خوب که گوش کنی، صدای پای کاروانی را می شنوی که از لابه لای تاریخ می گذرد. آن گاه خواهی دید مردانی از زمین برخاسته اند که به صلای کاروان لبیک گفته و ملازم آن گشته اند. مقصد کربلاست. مگر نه این است که کل یومٍ عاشورا و کل ارضٍ کربلا. این یعنی کاروان هنوز در گذر است و صلایش هم به گوش می رسد؛ به گوش آنانی که با دل می شنوند. اما حکایت ما، حکایت لحظه های سرگشتگی مردان بلاست. حکایت هنگامه‌های پیوستن به کاروان و عاشقی و دلدادگی به ساربان کاروان. لحظه هایی که برای همیشه در حافظه ی تاریخ ثبت اند و مایه ی فخر کاروان‌اند. مرور این لحظه ها، تمرین عاشقی ست. هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله." 

 

لینک خبرگزاری فارس: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13910209001383


برچسب‌ها: کمیل رضوان خواه, گل های سپید, شهید حسن رضوان خواه, قیصر امین پور, شهید آوینی
 

 نوشته شده توسط کمیل رضوان خواه در دوشنبه 11 اردیبهشت1391 |

 

یادواره شهدای لیلاکوه در ایام فاطمیه

بین دیوار است و در، ماهی هلالی رو به پهلو     نازنین از درد می‌پیچد به خود پهلو به پهلو

مست و وحشی در هوا چرخان و چرخان تازیانه     خط سرخی می‌كشد هو هو كش از بازو به پهلو

من خدای غیرتم او دختر نور و نوازش     من كنارش باشم و افتاده باشد او به پهلو

می‌رسد با چادر دردی كه پیچیده است دورش     می‌رود هر بار دست خسته‌ی بانو به پهلو

درد پهلوی تو می‌دانم كه می‌پیچد به جانم     سر به روی شانه‌ام می‌افتد و گیسو به پهلو

اولین یادواره ی ۴ تن از شهدای روستای لیلاکوه (لنگرود) در روز ۵شنبه ۷/۲/۹۱ ساعت ۱۶ برگزار می شود.

مکان: مسجد امام حسن مجتبی(ع) پایین محله

سخنران: حاج نعمت فخری

مداح: حاج اسماعیل عموزاده


برچسب‌ها: فاطمیه, شهدای لیلاکوه
 

 نوشته شده توسط کمیل رضوان خواه در سه شنبه 5 اردیبهشت1391 |

 

حدیث عشق8- کوچه آفتاب همان انقلاب اسلامی ست

... استاد شما در مجموعه «تنفس صبح» نسبت به شهیدان و آرمان‌ها توجه ویژه نشان داده‌اید ولی در گل‌ها همه آفتابگردانند، چنین چیزی به چشم نمی‌خورد؟

ـ سریع و صریح گفت: «یا به قول خواهرم فروغ: دست‌های خویش را / در کدام باغچه/ عاشقانه کاشتی؟ این دست‌های یک جانباز است. من آن آرمان‌ها را در لفافه گفته‌ام.

استاد! منظور از کوچه‌ آفتاب در شعر:

در خواب شبی شهاب پیدا کردم

در رقص سراب آب پیدا کردم

این دفتر پر ترانه را هم روزی

در کوچه آفتاب پیدا کردم.

- کوچه آفتاب کجاست؟ گفت: انقلاب اسلامی

...

متن کامل این مصاحبه که توسط حسین قرایی عزیز در روزگاری نه چندان دور انجام شده بود را می توانید در لینک زیر بخوانید:

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13910203000789


برچسب‌ها: قیصر امین پور, انقلاب اسلامی, کوچه آفتاب, حسین قرایی
 

 نوشته شده توسط کمیل رضوان خواه در دوشنبه 4 اردیبهشت1391 |

 

خاطره 9- اولین شهید

امروز روز تولد اولین شهید روستای گل سفید است. شهید رضا حسن نیا. خاطره ی نهم این وبلاگ به این شهید عزیز اختصاص دارد.

رضا سرباز بود که جنگ شروع شد. تصمیم گرفت برود جبهه. اما مسئولین پادگان اجازه نمی دادند. اصرار کرد. گفتند جواب پدر و مادرت را نمی توانیم بدهیم. رضا هم روی برگه ای نوشت:
«من - رضا حسن نیا- تعهد می دهم که با خواست و اراده خودم به جبهه جنگ رفتم، زیرا که این امر را وظیفه ی شرعی و اصلی خود می دانم.»
امضا کرد و رفت. همان روزهای اول جنگ هم شهید شد.  (گل های سپید - ص۴۴)

*

 سوار تانک بودند. در نزدیکی خط مقدم، دشمن با کاتیوشا تانک شان را مورد هدف قرار داد. رضا به گردنش ترکش خورد. فوراً به بیمارستان دزفول بردندش، اما رضا در بین راه به شهادت رسید.  (گل های سپید - ص۷۸)

 نام: رضا حسن نیا
نام پدر: احمدعلی
تارخ تولد: ۲۵/ فروردین/ ۱۳۳۸
تاریخ شهادت: ۱۵/ مهر/ ۱۳۵۹
محل شهادت: دزفول - پل کرخه
سن در هنگام شهادت: 21 سال
وضعیت تاهل: مجرد

متن زندگی نامه ی شهید حسن نیا را در ادامه مطلب بخوانید.


برچسب‌ها: اولین شهید, شهید حسن نیا, شهدای گل سفید
 
ادامه مطلب

 نوشته شده توسط کمیل رضوان خواه در جمعه 25 فروردین1391 |

 

مصاحبه در برنامه ی "شب اوخان"- بخش دوم و پایانی

... دو تا صحنه از بچه گی هام یادمه. دو صحنه ای که عکس هاش هم هست. یکیش مال وقتیه که بابا تازه از جبهه برگشته و مامان سفره رو پهن کرده و مشغول خوردن ناهارند و من هم کنار سفره دارم با پرتقال ها بازی می کنم! صحنه ی دوم بالاسر جنازه ی باباست و من زل زده م به دوربین.

... خلاصه بزرگ شدیم. حالا به هر سختی و راحتی. دیدیم اون پاکی ای رو که باید دنبالش باشیم، رسیدن بهش از این راه راحت تره. امام(ره) یه جمله ای داره که میگه: عرفا چندین سال عبادت کردند، یه شب بیان وصیت نامه ی شهدا رو بخونن ... گفتم چرا یک شب؟ من که عارف نیستم. جزء مردم عادی ام. بیام همیشه وصیت نامه ی شهدا رو بخونم. بیام زندگیم رو، الگوم رو، هدفم رو اونی قرار بدم که هدف شهدا بود.

... خداوند انسان رو در معرض آزمون ها و امتحانات الهی قرار می ده. حالا ما هم از یکیش سربلند بیرون میایم. از یکی نه، مردود می شیم. یکی دیگه رو خیلی خوب انجام می دیم. خداوند هم به مون افتخار می کنه که: ببینید! این بنده ی منه! من احساس می کنم که شهدا کاری کردند که خداوند به فرشته هاش می گه: ببینید! این همون بنده ایه که من بهش قسم خوردم. ببینید این جنگ، این هم بدن شون. بالاترین چیزی رو که داشتند رو دارند هدیه می دن به من. من جسم شون رو، روح شون رو بهشون دادم و گفتم برید زندگی کنید، عشق کنید، ازدواج کنید، پولدار بشید، کسب حلال کنید. همه این ها چیزهای حلالیه که خداوند برای ما قرار داده. اما این ها (شهدا) گفتند: نه، ما می خوایم به تو برسیم. ما یه چیز بزرگ تر می خوایم. ما زیاده خواه هستیم. ما پر روییم! ما دوست داریم به تو برسیم. تویی که بی نهایتی. و راهی رو انتخاب کردند که برسند.

... کتاب گل های سپید رو مختصر معرفی می کنم: این کتاب کتاب جامع انقلاب و جنگ روستای گل سفیده. نه فقط برای شهدا بلکه رزمنده ها، آزاده ها و همه ی کسایی که توی جنگ و انقلاب نقش داشتند رو سراغ شون رفتیم. خاطرات شون رو گرفتیم. عکس ها و دستنوشته های ناب شون رو گرفتیم.

این کتاب بالغ بر ۲۰۰ عکس متن داره. عکس هایی که توضیح دهنده ی خاطره شه. عکس های رنگی هم کار کردیم. خاطرات، کوتاه هستند و خسته کننده نیستند برای کسانی که می خوان بخونند. ۴۲۸ صفحه ست. این قول رو می دم که کتاب برای مخاطبش خسته کننده نباشه.

فصل سوم کتاب، گل سر سبد این کتابه. معرفی، زندگی نامه، مصاحبه با خانواده و همرزم ها، عکس ها  و وصیت نامه ۲۴ شهید توی فصل سومه. و من باز توصیه می کنم وصیت نامه ها رو مردم بخونن.

... اسم این کتاب هم نیمه ی پنهان ماهه. ماه یعنی خود شهید و نیمه ی پنهانش هم همسر شهیده. زندگی همسر شهید و سختی هاشون رو توی این مجموعه از کتاب ها می تونیم بخونیم. ...


برچسب‌ها: شب اوخان, شهید رضوان خواه, گل های سپید, شهدای گل سفید, رسیدن به خدا
 

 نوشته شده توسط کمیل رضوان خواه در سه شنبه 8 فروردین1391 |

 

مصاحبه در برنامه ی "شب اوخان"- بخش اول

... بسم الله الرحمن الرحیم. به نوبه ی خودم این روزهای عزیز (دهه فجر) رو به مردم ولایتمدار ایران تبریک می گم.

... بحث به سمتی پیش بره که خیلی از خودم نگم. بیایيم از انسان های ساده و پاکی بگیم به نام شهدا. بیایيم از صداقت و پاکی حرف بزنیم.

... کار اولم کتابی بود به نام "نیمه پنهان ماه". روایت همسر شهید رضوان خواه از شهید. یعنی خاطرات مادرم از پدرم که ناشرش روایت فتح بود. کتاب دوم هم خاطرات کوتاه و مینی مال از سیره ی شهید رضوان خواه که در مجموعه ی ۲۱م "یادگاران" جمع آوری شد و این هم ناشرش روایت فتح بود. اما این دو کتاب یه مقدمه بود برای یه کار بزرگ تر: یعنی کتاب "گلهای سپید". این کتاب به نام ۲۴ شهید یه روستاست.

اهالی کتاب می دونن، ما برای شهدای مثلاْ یه روستا یا شهر کار خاصی نکردیم. برای سردارای شهید چرا. ولی برای شهدای گمنامی که توی یه ده و روستا اومدند و جانفشانی کردند و حماسه ساختند، ازشون چیز خاصی نمی دونیم. بوده کارهایی در حد معرفی و زندگی نامه ی مختصری و یه وصیت نامه ای. اما از این فراتر نرفته. اما "گل های سپید" یه کار جامع ست. حاصل دو سال کار و تلاش برای ۲۴ شهیدی که هر کدوم شون می تونن حداقل یه الگو برای جوونای اون روستا و شهرشون باشن. ما از سردارای شهید شاید مطلب زیاد سراغ داشته باشیم. اما از شهدای گمنامی که کسی حتی اسمی ازشون سراغ نداره کار خوبی ندیدیم.

سعی کردم تا اون جایی که می شه ازشون مطلب جمع کنم. عکس های جالبی جمع شد. دستنوشته های زیبایی پیدا کردم. نامه ی یه شهید رو پیدا کردم که توش نوشته امام زمان(عج) رو دیده. مادر شهیدی داریم که خاطره اش توی کتاب اومده و توی بیداری پسر شهیدش رو دیده. نه توی خواب و رویای صادقه بلکه توی بیداری و توی سفرش به حج. همین چند سال پیش. شهید مسعود ترابی.

خاطرات و روایت های نابی که هرکدوم شون می تونن برای ما و توی زندگی ما حجت باشند و الگو.

... ما همه سادگی و صفا و صمیمیت و شجاعت و پاکی و ایمان و هر صفت خوبی رو می تونیم در زندگی شهدا پیدا کنیم. نیاز نیست هنر و ادبیات خیلی در این زمینه تقلا کنن. زندگی و سیره ی شهدا خودش هنره، خودش یه پا ادبیاته. وظیفه ی ما فقط بارور کردن و به دست مردم رسوندنشه.

... یه سوال: کسانی که می تونن این کار رو بکنن وظیفه شون چیه؟ یه وظیفه ی کوچیکش دست من. من مثلاْ با نوشتن سه تا كتاب مي تونم تا يه جايي جلو برم. اما بايد دست به دست هم داد. اين چطور بايد به دست مردم برسه. توي جامعه اي كه درصد مطالعه ش پايينه مردم چطور بايد رغبت كنن تا اين ارزش هاي ناب رو حداقل بشينن بخونن.

...


برچسب‌ها: شب اوخان, شهيد حسن رضوان خواه, نيمه پنهان ماه15, يادگاران21, گل هاي سپيد
 

 نوشته شده توسط کمیل رضوان خواه در سه شنبه 9 اسفند1390 |

 

شبی در شب اوخان

دیشب مهمان برنامه ی شب اوخان صدا و سیمای گیلان بودم. شب اوخان یه برنامه ی هر شبی خودمانیه که ساعت ۹:۳۰ شب های یک شنبه تا پنج شنبه از شبکه باران پخش می شه و دارای آیتم های متنوعیه مثل گزارش از نقاط مختلف گیلان، مسابقه تلویزیونی و ... . مجری توانمند و خوش لهجه ی برنامه هم آقای رسول حقدوست با لهجه ی شیرین گیلکی با بیننده ها حرف می زنه و شعرهای شمالی می خونه. یه بخش دیگه برنامه که جدی تره، دعوت از مهمانه که مجری دیگه ای داره.

دیشب با آقای محمد شناور -مجری برنامه- در مورد کتاب هام حرف زدیم. در مورد شهدا و همسران شهدا به بهانه کتاب نیمه پنهان ماه. در مورد شهید رضوان خواه به بهانه کتاب یادگاران رضوان خواه و در مورد ۲۴ شهید روستای گل سفید و کتاب گل های سپید.

متن صحبت های دیشب رو اگه خدا بخواد به زودی خواهم آورد.


برچسب‌ها: شب اوخان, کمیل رضوان خواه, نیمه پنهان ماه15, یادگاران21, گل های سپید
 

 نوشته شده توسط کمیل رضوان خواه در دوشنبه 24 بهمن1390 |

 

خاطره 8- مقاله ی پر دردسر!

به مناسبت ایام خجسته ی فجر و پیروزی انقلاب، خاطره ی زیر رو از کتاب "گل های سپید" انتخاب کردم و ماجرای روزی از روزهای قبل از انقلاب در روستای گل سفید است:

... مقاله ای نوشته بودم و قرار شده بود شب نوزدهم در مسجد بخوانم. از جنایت های آمریکا وکاپیتولاسیون گرفته تا ظلم و ستم شاه و بدبختی های آن روزهای مردم را توی متنم آورده بودم و آن را ربطش داده بودم به قیام امام حسین(ع) و روز عاشورا. آن شب مسجد پر شده بود. همه ی محل برای عزاداری توی مسجد و حیاطش جمع بودند. با روحیه ای بالا رفتم پشت تریبون. کسی چه می دانست توی آن شب عزیز قرار است چند خط نوشته چه غوغایی به پا کند. طبیعتاً باید درباره ی ضربت خوردن و شهادت مولاعلی حرف می زدم. یک ربعی از مقاله را خواندم که کم کم هم همه ی مردم شنیده شد و شدت گرفت. «این چی داره می گه؟»، «مردم آمده اند عزاداری شان را بکنند، نه این سیاست بازی ها» «بلندگو رو خاموش کنید»، «جلوش رو بگیرید.» و ... . رضا نجدی از میان جمع بلند شد به حمایت از من: «مردم! چه خبرتونه؛ بذارید حرفش رو بزنه. اینا واقعیت های جامعه ست...» اما جو متشنج شده بود. یک هو دیدم سه چهار نفر از قلدرهای محل دارند می آیند سمت من. دیگر جای ماندن نبود. بی معطلی از پنجره ی مسجد پریدم توی حیاط. چشم تان اما روز بد نبیند! تا پا گذاشتم به فرار، انگار صد نفر زن و مرد دنبالم کردند. سنگ و چوب بود که پرت می شد سمت من. آن شب اگر گیرشان می افتادم، تکه تکه می شدم! ...

خاطره از آقای علی ملک محمدی است که آن سال یعنی ۱۳۵۶ شانزده ساله بود و بعد از این ماجرا توسط ساواک دستگیر می شود. شرح مفصل ماجرا در فصل اول کتاب "گل های سپید" آمده است.

« علی ملک محمدی، نفر اول سمت چپ »


برچسب‌ها: خاطرات انقلابی, علی ملک محمدی, گل های سپید, جنایت های آمریکا و کاپیتولاسیون
 

 نوشته شده توسط کمیل رضوان خواه در سه شنبه 11 بهمن1390 |

 

درباره ی شهید محمد علی اکبری

نام: محمد علی اکبری

نام پدر: حسن

تاریخ تولد: نه/ دی/ ۱۳۴۷

تاریخ شهادت: بیست و یک/ دی/ ۱۳۶۵

محل شهادت: شلمچه - عملیات کربلای۵

سن در هنگام شهادت: 18 سال

وضعیت تاهل: مجرد

 

گفت و گو با آقای حسن علی اکبری، پدر شهید محمد علی اکبری

- حاج آقا! از قبل انقلاب برایمان تعریف کنید.

  سال ۱۳۳۸ آمدیم تهران و توی خیابان نبرد ساکن شدیم. محمد دی ماه ۱۳۴۷ به دنیا آمد. یادم هست چهار پنج ساله بود که می رفت زیرزمین خانه؛ می نشست سرِ عکس های شاه را جدا می کرد و روی سر عکس های حیوانات مختلف می چسباند و بعد می رفت به در و دیوار می زد. روز فرار شاه، محمد تا نیمه های شب خانه نیامد.

  آن روز که امام آمد، دست محمد را که ده ساله بود، گرفتم و رفتیم خیابان انقلاب. خیلی شلوغ بود. تا این که ماشین امام را دیدیم. محمد پرید روی دوش نفر جلویی مان و هر چه کردم پایین نیامد. می خواست امام را هر جور شده، ببیند.

- و انقلاب شد و محمد هم یکی از یاران گمنام امام. از فعالیت های بعد از انقلابش تا جنگ بگویید؟

 توی پایگاه بسیج محل مان، مسجد شهید بهشتی فعالیت می کرد. یک روز بهش گفتیم: «آخه پسر! شب ها دیروقت میای خونه، چی کار می کنی؟» گفت: «همین دیشب سه کیلو تریاک پیدا کردیم».

  دیگر به ما کاری نداشت؛ خودش همه ی کارهایش را انجام می داد. هر جا راه پیمایی و تجمعات انقلابی بود، می رفت. عاشق امام بود.

- چه طور شد رفت جبهه؟

  شناسنامه اش را دست کاری کرد و رفت. چهارده ساله بود.

- از شهادتش بگویید حاج آقا! از این که محمدتان چهارده سال بعد آمد.

  محمد آن روز نباید می رفت جلو. به اصرار خودش به عنوان تک تیرانداز رفت جلو. همراهش می گوید: «دیدم که محمد از پشت تیر خورد و افتاد. اوضاع طوری بود که نمی توانستیم بمانیم.» از شهادتش مطمئن نبودیم. احتمال می دادیم که شاید اسیر شده باشد. ساکش را برایمان آوردند، اما از خودش خبری نبود. تا این اواخر که اسمش را جاهای مختلف دادیم تا خبری ازش بیاورند. اما جوری شده بود که خبرهای دروغ بهمان می دادند. مثلاً خانمی زنگ می زد و می گفت پسرتان در عراق است و آن جا برای خودش زندگی تشکیل داده. ازمان پول می خواستند و می گفتند نامه بدهید تا ما برایش ببریم و شش ماه دیگر نامه ی او را برایتان بیاوریم. اگرچه زیاد به شان اعتماد نمی کردیم، اما این تلفن ها اذیت مان می کرد. تا این که سال هفتاد ونه، سه هزار شهید آوردند. همه ی آن شهدا تکلیف شان معلوم شد، الا محمد من. آخرین نفر بود که با پیگیری های ما شناسایی شد و بالاخره از شهادتش مطمئن شدیم. •

« برگه ی تفحص شهید علی اکبری »

 

مصاحبه با خانم سیده کبری سیدی، مادر شهید محمد علی اکبری

- حاج خانم! محمد چه طور ازتان اجازه گرفت که برود جبهه؟

  اولین بار که چهارده ساله بود و حاج آقا گفتند. دفعه ی بعد اسمش را برای پذیرش نیرو داده بود و منتظر بود که نامه اش بیاید. بغلم می کرد و می گفت: «مامان! اگه نامه ی پذیرشم اومد، ازم قایمش نکنیا!» می ترسید نگذارم برود جبهه. یک بار دیگر هم سال شصت و پنج بود. حسن رضوان خواه و دو تا از بچه های گل سفید شهید شده بودند. محمد را راضیش کرده بودیم که بماند و درسش را بخواند. اما تا خبر شهادت آن ها را شنید، نظرش برگشت. گفت: «مامان! حسن رضوان خواه دو تا بچه داشت رفت شهید شد. مسعود ترابی جنازه اش برنگشته. اون وقت من بمونم این جا که چی؟» مریض احوال شده بود و رنگ و رویش هم قرمز بود. رفت خانه ی شهید عیسوی تا با هم بروند. رفتم توی کوچه دنبالش، اما رفته بود. رفت که چهارده سال بعد بیاد.

- وقتی خبر دادند ازش خبری نیست، چه حالی پیدا کردید؟

  اول رفتیم سراغش را گرفتیم. گفتند نیامده و از وسایل شخصی اش هم چیزی نیست. باور نکردم. خودم رفتم توی وسایل گشتم و ساک پسرم را پیدا کردم. اعتراض کردم: «پس این چیه که می گین چیزی نیومده؟» همون ساکی بود که تازه برایش خریده بودم. یه بند زردرنگ داشت که درش آورده بود، می گفت سوسولی است! توش همه ی وسایلش بود. همان بلوزی که با دست خودم برایش بافته بودم. چفیه اش و بقیه ی چیزها.

کسی که لحظه ی تیرخوردن محمد، همراهش بود می گفت: «وقتی تیر خورد پیشش بودم که بهم گفت: حسن! تو برو، امدادگر میاد منو می بره.» و دیگر ازش خبری نشد. خود حسن عیسوی هم سه چهار ماه بعد از محمد شهید شد و همیشه به مادرش می گفت: «نمی توانم توی روی مادر محمد نگاه کنم. از بچه ش خبر درستی براش نبردم. کاش من هم برم پیش محمد.»

- به دل تان بود که محمد شهید شده یا این که برمی گردد؟

  من بیشتر به دلم بود که او شهید شده. تسبیح شهید رضوان خواه را برداشته بود و همیشه با خودش داشت. آرزویش این بود که شهید شود. حتی این طوری شدنش را هم قبلش بهم گفته بود. می گفت: «جوری شهید شوم که کسی پیدایم نکند.» ...

- از خودتان بگویید حاج خانم! زمان جنگ چه کارهایی می کردید؟

  از طرف جهاد می رفتیم برای کارهای پشت جبهه. سه تا مسجد بودیم و ما زن ها دور هم جمع می شدیم و کارهای کمک رسانی و دوخت ودوز و آماده کردن وسایل و غیره را انجام می دادیم. توی بمباران ها که شیشه های خانه ها می شکست، ما جایی نمی رفتیم. نمی ترسیدیم.

  یک بار مسجد شهید بهشتی را که تازه ساخته بودند، از سقفش آب می چکید. محمد آمد و گفت: «مامان! چند روزه که نرفتی مسجد؟ ببین چه آبی مسجد رو ورداشته. توش نمی شه نماز خوند.» گله می کرد و می گفت: «اگه خونه ی خودمون بود، تا حالا هزار تا راه کار برای چکه نکردن سقف پیدا کرده بودیم. اما مسجد الان سه چهار روزه که این جوریه و هیشکی به فکرش نیست.» یک بار دیگر بهم گفته بود: «مامان! اگه من طوریم شد، نگی من پسرم شهید شده و دیگه نمی رم مسجدها.»

  این آخری ها قبل از این که برود جبهه، از طرف پایگاه شان مسابقه ی دو گذاشتند. محمد اول شد. جایزه اش را وقتی در جبهه بود بهمان دادند. یک رادیو بود. تلفنی بهش گفتم. اول گفت برایم پستش کنید. ولی بعد پشیمان شد و گفت نفرستید. این مال چند روز قبل از شهادتش بود.

- حاج خانم! به فکر ازدواجش هم افتاده بودید؟

  نه آن طور جدی. ولی یک بار عکسی با پدرش انداخته بود. وقتی ظاهرش کردیم، گفت: «من دیگه هم قد آقاجون شدم!» پدرش هم با خنده گفت: «بله دیگه! پسرم زن می خواد!» و محمد هم مثلاً خجالت کشید و خندید.

- حرف دیگری اگر مانده بگویید.

  محمد یک دوست صمیمی داشت که پرورشگاهی بود. باهاش صیغه ی برادری خوانده بود. سنش کوچک تر از محمد بود و جبهه راهش نمی دادند. نامه های زیادی را برای هم می نوشتند. محمد که شهید شد، گفت: «داداشم شهید شده و اسلحه اش نباید زمین بمونه.» و رفت جبهه.

  (مرحوم)هادی برادر کوچک تر محمد هم به خاطر سن کمش نمی توانست برود جبهه. می گفتم: «خدا کنه این جنگ هر چه زودتر تموم بشه.» اما هادی می گفت: «این حرف رو نزن مادر. بذار منم باید برم جبهه.» عاشق ولایت بود و آقای خامنه ای را خیلی دوست داشت. تا همین اواخر هم که مریض شد و از دنیا رفت، هر وقت نماز جمعه ای را «آقا» می خواند، باید حتماً می رفت. هر که هم پشت سر «آقا» حرفی می زد، عصبانی می شد و جلویشان در می آمد. دست کمی از محمد نداشت.

متن زندگی نامه ی شهید محمد علی اکبری را در ادامه ی مطلب بخوانید.


برچسب‌ها: شهید محمد علی اکبری, شهید مفقودالاثر, امام خمینی, امام خامنه ای, شهدای گل سفید
 
ادامه مطلب

 نوشته شده توسط کمیل رضوان خواه در پنجشنبه 6 بهمن1390 |

 

معرفی شهدای گل سفید - دی و بهمن

شهدای دی:

۱- شهید حجت الله قاسمیان (تاریخ و محل تولد: ۵/۳/۴۵ رشت - تاریخ و محل شهادت: ۴/۱۰/۶۵ اروندرود-عملیات کربلای۴)

۲- شهید محمود تقی زاده (تاریخ و محل تولد: ۱/۴/۵۱  گل سفید - تاریخ و محل شهادت: ۱۴/۱۰/۶۵ منجیل)

۳- شهید محمد علی اکبری (تاریخ و محل تولد: ۹/۱۰/۴۷ تهران - تاریخ و محل شهادت: ۲۱/۱۰/۶۵ شلمچه-عملیات کربلای۵)

۴- شهید جابر آقاجانی (تاریخ و محل تولد: ۲/۴/۴۹ تهران - تاریخ و محل شهادت: ۲۳/۱۰/۶۵ شلمچه-عملیات کربلای۵)

۵- شهید محمدعلی اکبرخواه (تاریخ و محل تولد: ۷/۱/۳۱ تهران - تاریخ و محل شهادت: ۲۳/۱۰/۶۵ شلمچه-عملیات کربلای۵)

« شهیدان: حجت الله قاسمیان، محمود تقی زاده، محمد علی اکبری، جابر آقاجانی و محمدعلی اکبرخواه »

بهمن ماه:

۱- شهید محمد آقاجانی (تاریخ و محل تولد: ۲۹/۱۲/۴۴ گل سفید - تاریخ و محل شهادت: ۱۶/۱۱/۶۱ اروندرود-عملیات کربلای۴)

« شهید محمد آقاجانی »


برچسب‌ها: شهدای گل سفید, شهدای عملیات کربلای 5
 

 نوشته شده توسط کمیل رضوان خواه در چهارشنبه 5 بهمن1390 |